ذبيح الله صفا
749
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
آدم نسل معانى خواست بودن خاطرم * خود همين بوده است گويا مقصد آباى من نى كه در صحراى فكرت خاك بود آدم كه بود * نافهء آهوى قدس از سنبل صحراى من رشتهء جان مىخورم چون شمع و مىگويم كه نيست * جز براى سوختن طبع جهانآراى من گرچه چون شمعم در آب و آتش از سر تا به پا * مايهء نورست همچون شمع سرتاپاى من خاطرم در مكتب روح القدس آموخت علم * پير مكتب خانهام عقل ادب فرماى من ز آنهمه ياران مكتب خانه در طبعم نهاد * قوّت ابداع معنى مُبدِعِ اشياى من چون خضر پروردهء آب حياتم ز آن بود * مجمع البحرين معنى در دل بيناى من مانده اندر عالم صورت بمعنى در ازل * بُد مُعيد پير گردون دولت برناى من من نه اين صورت بدم كاكنون تو مىبينى مرا * جاى ديگر بود اوّل مسكن و مأواى من در حريم سدره خلوت داشتم جايى كه بود * تشنهء آب حيات از جرعهء حمراى من مجلسى دور از كدورت بادهيى دور از خمار * در كف ساقى جانافروز جانافزاى من گر نخوردى آدم آن يك دانه گندم در بهشت * كى بُدى در خاك آمل مولد و منشاى من هم بسوى مركز اصلى توان شد عاقبت * گر نيالايد به دنيا حرص كفرآلاى من گردن شهوت بشمشير رياضت خسته شد * تا هويدا گشت بر من مَبدأ و مَنهاى من در رهم روز جوانى دام شهوت مىنهد * اين كهن پيرى كه هست اندر پى اغواى من گنج و اژدرها عجب رسميست گويى زين قبل * بوده در گنج وجودم شهوت اژدرهاى من گرنه نور مهر حيدر دارم اندر دل مقيم * در دل ديو افتد اينجان ملك سيماى من جانم اندر پاى اژدرهاى شهوت گم شدى * گر نبودى دستگيرم دولت مولاى من آفتاب آسمان دين امير المؤمنين * كآمده تشريف مدحش چُست بر بالاى من آسمانى پر مه و خورشيد يا بى بر زمين * گر بمهرش بازجويى بيك بيك اجزاى من آفتاب اندر پناه سايهء رايم بود * تا بود در سايهء خورشيد دين مَلجاى من اين جهان و آن جهان در زير پايت گم شود * گر زنى دست يقين در عُروة الوُثقاى من شهسوار شرع مولى المؤمنين حيدر كه هست * مهر او امروز اصل نعمت فرداى من